پارت شصت و هشتم :
سجاد با تاخیر از سرویس بیرون رفت تا زن های دیگر از حضورش فکر بد نکنند. به دیوار راهرو تکیه زد و دست هایش را در جیبش فرو کرد. یک پایش را به دیوار تکیه داد و خیره به در چوبی که حالا باز بود، فکرش سمت آن دختر پرواز کرد.
دختری که تا دیروز از دستش آرزوی مرگ میکرد و امروز حتی توان محافظت از خودش را هم نداشت!
ولی... چرا؟ چرا قلبش این چنین بیتابی کرد؟ در آن لحظه که طلوع گفت شوهرش پلیس است، چر

لطفا صبر کنید...

مهسا
0نه سجاد احمق تو نباید عاشق طلوع بشی..