پارت شصت و هشتم :

سجاد با تاخیر از سرویس بیرون رفت تا زن های دیگر از حضورش فکر بد نکنند. به دیوار راهرو تکیه زد و دست هایش را در جیبش فرو کرد. یک پایش را به دیوار تکیه داد و خیره به در چوبی که حالا باز بود، فکرش سمت آن دختر پرواز کرد.
دختری که تا دیروز از دستش آرزوی مرگ می‌کرد و امروز حتی توان محافظت از خودش را هم نداشت!
ولی... چرا؟ چرا قلبش این چنین بی‌تابی کرد؟ در آن لحظه که طلوع گفت شوهرش پلیس است، چر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    نه سجاد احمق تو نباید عاشق طلوع بشی..

    ۵ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ولی دیگه فایده نداره

    ۴ روز پیش
کپی شد!